عینکی

عینک نمی زد که نگن عینکیه .  یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند

 

باران

کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...

 

قربانی

و زمين جايي جز براي دوزخيان نبوده است

چاقو به چاقو ساييدم

گردن پسر را

دعا خواندم

گريه كردم

معطل كردم

معطل كردم ، تا ميتوانستم معطل كردم

اما هيچ گوسفندي نيامد

هيچ گوسفندي

ومن پسرم را كشتم...

 

پسرک کوشا

پسرک کوچکی  وارد داروخانه شد.  کارتنی را به سمت تلفن هل داد.  بر روی کارتن رفت،  تا دستش به دکمه های تلفن برسه  و شروع کرد به گرفتن  شماره ای  هفت رقمی . مسئول داروخانه متوجه پسر بود  وبه مکالماتش گوش می داد .   

پسرک پرسید :

 خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟

  زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.

 پسرک گفت من اینکار را نصف قیمتی که او میگیرد انجام میدهم

زن پاسخ داد : من از اینکار این فرد راضی هستم

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد :

خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت."

مجددا زن پاسخش منفی بود پسرک در حالی که خوشحال بود گوشی رو گذاشت  . مسئول داروخانه که به صحبتهای او گوش داده بود  طرفش رفت وبه او گفت : پسرک از رفتارت خوشم امد روحیه  خاص وخوبی داری  دوست دارم به تو کاری بدهم .

پسرک جواب داد نه ممنون

من فقط داشتم عملکرد خود را می سنجیدم

من همون کسی هستم که برای این خانم کار میکنه .

 

منبع