بعضی موقع ها برای بعضی کارهای اطرافیان، فقط باید حرص خورد و خودخوری کرد و به قول شاعر باید گذاشت و گذشت. کاریش نمی شود کرد. اگرچه به اشتباه، اما به صورت روال درآمده و ظاهرا دیگر کاری و راه چاره ای از کسی ساخته و پرداخته نیست. بهمین دلیل برای اتفاقی که هفته گذشته برایم افتاد، من هم همین کار را انجام می دادم، یعنی عصبانیت و  بعد با قضیه کنار آمدن. اما به فکرم رسید که این وبلاگ جای خوبی می تواند باشد برای مطرح کردن این حرفها، بخصوص که دکتر اسفندیاری که از مسولین دانشگاه نیز محسوب می شوند، از قضا از خوانندگان این وبلاگ نوپا هستند.

 چنانکه افتد و دانید و احتمالا تاکنون از این نوع حوادث برای شما نیز حادث شده است، برخورد برخی از کارکنان دانشگاه با مراجعه کنندگانشان، آنقدر از سر بی مسئولیتی و بی احترامی است که آه از نهاد سنگ برمی آورد، چه برسد به آدم ابوالبشر!

هفته گذشته که برای انتخاب واحد به دانشگاه اجلال نزول کرده بودم، به خیال اینکه انتخاب واحد طبق روال هفته اول در ساختمان اداری انجام می شود، به آنجا مراجعه کردم. با تعجعب دیدم نه تنها خبری از انتخاب واحد در ساختمان مذکور نیست، که اصلا درب سالنی که انتخاب واحد در آن صورت می گرفت، سه قفله کرده اند. و بنده که مراجعه کننده باشم، اولین و ساده ترین چاره را در آن دیدم که از اتاق بغلی که انتهای آن مرد بزرگوار ِ مشغول کاری جلوس کرده بودند، جویای حال شوم. لذا وارد اتاق ایشان شدم .

پس از سلام و نشنیدن جواب آن، جلو رفتم و پرسیدم: عذر میخوام شما خبر دارین انتخاب واحد الان کجا انجام میدن؟ وجودِ ذی وجود ایشان – به تندی، گویی جواب این سوال را قبلا آماده کرده باشند و در حالیکه زحمت بلند کردن سر مبارک را هم به خود نمی دادند و سخت مشغول کار و فعالیت نشان می دادند- فرمودند: (با همان تندی که عرض کردم) من از هیچ چی خبر ندارم!! بنده که مشمول تکریم ارباب رجوع ایشان شده بودم، تعجب ناک و تا حدی خشمناک و عصبانی  و تا اندازه ای عادت کرده به این وضع! با ناراحتی به ایشان گفتم: یعنی واقعا شما خبر ندارین انتخاب واحد کجا انجام میشه؟!

حضرت ایشان در حالیکه از این حالت گفتار بنده، جا خورده و تازه سرِ مبارک را بلند کرده بودند و با حالت بهت و حیرت به بنده نظری عاقل اندر ... می انداختند و  قامت مرا به نشانه اعتراض از بالا به پایین و بعد از پایین به بالا وارسی می کردند، زبان به کلام گشودند (البته با عصبانیت):  من چه میدونم، هر رشته ای توی دانشکده مربوط به خودش! گفتم: خب! مرد حسابی! اینو از اول لطف بفرما و بگو  و ... قس علی هذا.

این قصه پر غصه قلمی نمودم که آیندگان بخوانند و بدانند که ما چه کشیدم از برای تحصیل علم، که هم پول بی زبان را دادیم و هم منت پذیرفتیم و  به قول حافظ: زهر هجری کشیده ایم کُمپرس !