داستانک
از اینکه پسر دار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسره که نام خاندانش را زنده نگه می دارد.
سال ها بعد زمانی که در گذشت ، پسر بلافاصله نام خانوادگی اش را تغییر داد.
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .
دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .
یخ
سلام حاجی ٬ یخ داری ؟
- نخریدند ٬ تموم شد.
شانس
مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد.
وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و
پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم .
سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و اورا در جا كشت.
او مجددا رو به زن و شوهري كرد كه نزديك او ايستاده بودند
و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ساعت 14:3 توسط عیسی زارعی
|
این وبلاگ ترجیحا جهت اطلاع رسانی به دانشجویان کارشناسی ارشد کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان ایجاد شده، ولی در کنار آن به موضوعاتی از دنیای کتابداری و اطلاع رسانی و مافیهای آن که شاید برای دنیا و آخرت دیگر کتابداران هم مفید باشد ، خواهد پرداخت. در صورتیکه تمایل به عضویت در وبلاگ دارید، تقاضای خود را به پست الکترونیک eazarei@gmail.com ارسال نمایید. تا چه قبول افتد و...