یادم هست آخرای سال 78 که در حال فارغ شدن از تحصیل در مقطع کارشناسی بودیم و مقدمات اعزام به خدمت سربازی را آماده می کردیم ، تعدادی از دوستان که بلافاصله در کارشناسی ارشد پذیرفته شده بودند، در کنار همدیگر عکس جالبی انداخته بودند. در حالیکه سرخوشانه و خندان به دریچه دوربین نگاه می کردند، روی برگه سفیدی که روبروی خود گرفته بودند، این جمله را با ماژیک نگاشته بودند: "ما ارشدا اصولا..." . آن موقع بنا به دلالی قصد ادامه تحصیل نداشتم ، اما این عبارت نقشی پررنگ در صفحات ذهنم بسته بود و همواره تصویر تار و مبهم آن "ارشدای اصولا" را در خاطرم حس و مرور می کردم.

هنوز فراموش نکرده ام که روزی به یکیشان گفتم آقای....... خب، به سلامتی شما هم فوق قبول شدید، تبریک میگم. ایشان در حالیکه کت ِ تاکرده اش را روی دستش انداخته بود و کیف تازه خریده اش روی شانه اش بود و اصلا مرا نگاه نمی کرد و به قول معروف به افقی از افقهای دوردست متفکرانه می نگریست؛ بادی در غبغب انداخت و گفت: خب، میدونی بنده اصلا روحیه م جوریه که باید همیشه در حال فراگیری و آموزش باشم، کار اداری با من نمیسازه ...

به هر حال ایشان به سی ِ خود رفت و ما نیز به دنبال سربازی و بعد کار و استخدام و پروژه های فهرستنویسی و ازدواج و ...  تا اینکه سال گذشته دوباره پیرانه سر هوای جوانی بر سر افتاد و پس از آن شرکت در آزمونهای کارشاسی ارشد و خلاصه جمیع عوامل و حوادث ارضی و سماوی – که ذکر یک به یکش را مجال نیست - ما را به همراه دوستانی چند، به دانشگاه آزاد اسلامی همدان رهنمون ساخت و در کلاس درسش نشاند.

در هفته اول چه گذشت؟

هفته اول که چه عرض کنم ، در واقع هفته سوم بود. هفته اولِ اول که من و چند تا خوش خیال و ساده مثل خودم به دانشگاه اجلال نزول فرموده بودیم ؛ به یمن نعمت غیبت فقط ساعت اولش تشکیل شد و بقیه ش هم مثل جهنم ایرانیها یا قیفش جور نبود یا قیرش، لذا کلهم تعطیل شد. هفته دوم نیز به میمنت عید سعید فطر مهر تعطیلی خورد. لذا هفته سوممان همان هفته اول شد و بیشتر به معرفی و آشنایی گذشت.

تا آنجایی که به دنبال نقاط  اشتراک در کلاس میگشتم، غیر از آقای دیدارپور که از یک شهر عازمیم، متوجه شدم دو از نفر همکلاسیها  فارغ التحصیل دانشگاه علوم پزشکی ایرانند، چند تایی ترک زبانند و همدانیها هم که به لحاظ همدانی الاصل بودنم بالاخره نقطه اشتراک است دیگر .

Global  فکر کنید، local   عمل کنید

اگر متروی تهران راه اندازی نمی شد، واضح و مبرهن است که ساکنین تهران از امکانات زیادی محروم می شدند. اما یکی از ضررهای پنهانش این بود که دکتر اسفندیاری این جمله از حضرت علی(ع) را در مترو مشاهده نمی کرد: "بزرگ بیاندیشید و کوچک عمل کنید" و به انگلیسی ترجمه اش نمی کرد: Global"  فکر کنید، local  عمل کنید."

از میان جمله ها و حرف و حدیثهای بسیاری که در این دو روز از طرف اساتید و دانشجویان بیان شد ، به همین عبارت فوق بسنده می کنم ؛ بقیه اش را دوستان اگر خواستند، یادداشت کنند تا استفاده بریم.

دارم به تصویر آرمانی و مبهم و محوی که از ارشدای اصولا در ذهنم بود و تصویر واقعی که در کلاس به آن برخوردم و سخنان برخی اساتید در این جلسات اولیه فکر می کنم.

 اینکه مهم نیست در کجای این جهان پَت و پهن ایستاده باشی، مهم اینست که ...